خرید بک لینک

درباره سایت

گور باباش

امکانات وب

به عاشقان مرده

کسی نیست که واژه اش را نشنیده باشد،هر چند اگر درکش نکره باشدحداقل شندیه ایم که

می گویند،«گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره»یا از کسانی که اهل دلند همگی شنیده ایم

که می فرمایند«عاشق کو نشان ندارد از معشوق».

از عشق این واژه یا نه فراتر از واژه که قدیم و جدید نمی شناسد،زمان و مکان نمی داند،پیر و

جوان نمی فهمد؛نمی دانم چگونه می توان سخن راند.

داستان،افسانه،قصه به وفور درموردش شنیده ایم؛و یا بودن حکایاتی که نُقل مجالس شب یلدا

شدند و بزرگان با آب و تاب فراوان نَقل می کردند و کوچکان به ذوق گوش فرا می دادند.

عشق را که نمی دانم واژه است یا که حکمت،یا که نعمت و یا که نفرت؛ذاتش آتش است و

خانمان سوز یا که نه شعله است ُ روشنگر،هادی می شود یا راهبر سیاهی ها یا نور

حقیقت است یا تور دروغ.

هر کِه به ضمّ خود از آن یا او می گوید و تفسیر می کند و

بعض نکوهش و بعض ستایش و

بعض چو منی شفقت می خوانمش،

شفقت می نامش چون آنکه سختی دارد و شیرینی و

نمی دانم سخت است که شیرین است یا شیرین است که سخت است،

و یا اصلاً شیرین است و سخت نیست و یا سخت است و شیرین نیست و

یا اصلاً هیچ کدام نیست و شفقت نیست.

به هر حال هر چه یا هر که باشد همه جز این دو حالت نیستند؛

یا گرفتار آنند یا اوگرفتار او و یا بیزار.

بی تفاوت به آن/او و یا آنکه بی نظر در موردش یافت نمی شود.

نو خاسته ای جوان چو من مستثنی از غیر نبوده و نیستم و خود را گرفتار که نه

ولی آشنا با آن می پندارم.

آشنائی که گمان می برم از قبل زیست دنیائی صورت پذیرفته،ریشه اش قطور است و

عمیق که با هر تبر تیز و بز یا نازک نارنجی قطع نمی شود.

سخن ها با او گفته ام و حرف ها از او شنیده ام،گاه آلوده ام گذارده و

گاه افسار بر گردنم نهاده.

از آن/او با که سخن نگفته ام و به که سخن بگویم،بعض منعم کنند و بعض شوقم کُنَنَد.

دل گوید از بهر عشق عاشق باشد و سر گوید از دل عقل،عاقل باش.

هر کدام که توانسته اند چون اسبی جوان و وحشی

تازیانه نواخته و تاخته اند هر یک به سوئی.

و جالب است جدای از هم برفتند،یک آن سو و یک سوئی دیگر

ولیکن به یک نقطه تلاقی پیدا کردند و آن شد مامن من.

آن که نه او شد خویشتن من چه بسا ارج و قربش بیش ز من.

اوست که با او به سخن عشق نشسته ام،

اوست که بی کلام به سخنانم گوش جان می سپارد و

اوست که تا همیشه به روبرویم نشسته است

و نگاهم نمی کند و کلامی نمی گوید و گاه برایش

می خندم چو مجنونی و گاه برایش می گریم

چو که نه خود عاشقی،گاه درد دل گویم و

گاه قصه سرور خوانم،گاه می خوانمش و گاه می رقصمش.

گاه چو استادی رهنمونش می شودم و گاه چو دانشجوئی طالب حلقه به گوشش و

گاه چون مادری مهربانش و گاه چو پدری دلسوزش و

گاه برادری مانندمش پر ز غیرت و گاه همشیره ای

همرازش و دعا گویش.

همیشه کنارم است و هیچ گاه نیست،همیشه می شنود و هیچ گاه سخن نمی گوید،

امر نمی کند و نهی نیز...

گاه از بودن و نبودنش چنان سرشارم ز غرور که هیچ غالبی یارای برابریم نیست

و گاه چُنان مغبونم ز بودن و نبودنش که

چو یتیم مادر مرده ای دست بر گوشُ وگوشه ای.

گاه در خیال،خیر؛همیشه در خیال،مخیله ام را چُنان می فشارم که

هیچ رمان نویسی توانش نیست.

همیشه،هر شب،هر روز،هر ساعت،هر ثانیه،

در خواب،در خوراک،در برخاستن و در

نبشستن،در آمدن،در رفتن،در نوشتن،در خواندن،

در غم و شادی،در همهُ همهُ همه حالات،بی اذن

او مباد سودای حرکتم.

اگر هستم برای اوست،اگر نیستم برای اوست،

با یارو غار،دوست و دشمن،غریب و آشنا،

کَس و نا کَس از او گفته ام و هنوز با خویشتن سخن

از عشق نگفته ام تا که خیالم برود و وصالم آید...

و جهان معنوی ام به جهان ماده شود،و بشود که بنشیند

در برابر تا که زیرانداز قدمش کنم دو

ناقابل چَشم را تا که قربانی و خون ریز پاگشایش کنم،

بیهوده جان بی او را...

همه سخن در دل و در سر نهفته کردم،

که بگویمش از تلخی و شیرینی بودن ونبودنش و چو بیاید

و چون ببینمش،یقین،بی هیچ شک و تردید جان خواهم سپرد

به دو دستان مِهربانَش و نادی شوم

که سِتان این ناارزش هبه را تا قدری مثبِت شود

این «شفقت» تا که مدرِک شود این سختی و

شیرینی و همّت را.

سَرُ و دِل خواهم سِپُرد ....

و چه می شود که بیایید و آمدنش مغلِط چه سوره ُ آیه ای خواهد شد،

آری می گویم آمدنش چو نهفته همه راز در آمدنش ...

نمی دانم که توان و یارای شِنُفتَنِ واقعِ قَلبِ آغشته به .... را خواهد داشت

و همپای من می شود و یا که ....... ؟؟؟!!!

شاید این گُذَشتنُ گُذَشتن ها روزی افسانه ای شود

به نام او و عاشق دِلُ سَر سِپُرده اَش

و نَقل و نُقلِ شَبِ یلدا.

و چه بلند است یل عشق من حتی به بلندای شبِ یَلدا....

حمید حسینی

برچسب: نویسنده: مانی کمالی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 7:06

صفحه بندی